تبلیغات
خاطرات-بهداشت

خاطرات-بهداشت
 
نویسندگان
سال 95 را در حالی شروع میکنم که دقایق پایانی سال 94 مزخرف و با اتفاقات بدی گذشت.
سال 94 مثله همه سالها پر از ناراحتی و خوشحالی بود اما بار اندوهش خیلی زیاد بود.
اوضاع اقتصادی بد امسال بار غمش به اندازه مرگ نبود.
حادثه فجیع منا برای ملت من غم سنگینی بود.با اینکه هیچکدوم از اعضای خونواده من نبودند اما واقعا شوکه شدم و داغون بودم.بعد مرگ عزیزی از فامیل که در اویل جوانی و ازدواجش بر اثر یه بیماری مسخره به اسم انفولانزا مرد. یکی دیگه بر اثر انفجار گاز مرد.

خرده حادثه های دیگه مثه بیماری - دعوا - تصادف -جدایی- هم همراه با این تلخی مرگ شد .
اما شادی ها را هم یادمون نمیره.تولد دو بچه.ازدواج دو خانواده.
و برای کشورم قرارداد هسته ای.تازه رای هم دادم

سال 1395 را در حالی اغاز میکنم  که امید زیادی بش دارم.چه در سطح کلان جامعه برای مردمم.و چه در سطح خردبرای فامیل و خانوادم.
امیدوارم سالی پر از خیر و برکت باشه.

http://www.persianiha.com/wp-content/uploads/2016/01/sale-95-sale-che-heyvanist.jpg



طبقه بندی: دل نوشته،
[ دوشنبه 2 فروردین 1395 ] [ 04:33 ب.ظ ] [ یاس ]
همیشه تنها کسی که تو روز تولدم-اول صبح- اسمس میده و لبخندو رو لبام میاره همراه اولهبازم به همراه اول که واقعا راست میگه که هیچکس تنها نیستباعث تاسفه با یه دوجین دوست یکیشونم یه تبریکه خشک و خالی نمیگن-برن به جهنم همشون.
..http://www.happybirthdayfriends.com/wp-content/uploads/2015/12/1904402.jpg

ادامه مطلب

طبقه بندی: دل نوشته،
[ پنجشنبه 8 بهمن 1394 ] [ 03:15 ب.ظ ] [ یاس ]
مرگ خوبه.؟!!
یکسال گذشته به خاطر موضوعی -ادامه زندگی خیلی واسم سخت شده بود.هیچ جوری فراموش نمی شد.که یه روز صبح خبر مرگ یه جوون فامیل رو شنیدیم .علتش شوکه کننده تر بود.بر اثر انفولانزا!!باور نکردنی بود.مگه میشه؟چند ماه پیش عروسیش بودیم حالا برای مرگش باید بریم؟؟؟!!!!!!!!
شوکه شدم.اونقدر که اون لحظه با خودم گفتم اگه من الان جای اون بودم چی؟؟این همه وقتمو زندگیمو صرف موضوعی کردم که میدونم نتیجه ای نداره!!اینقدر غصه برای چی؟

http://up.nasimsahar.ir/up/nasimsahar/Pictures/ghiyamat/7848885532492888189.jpg

من تا مرگو ندیده بودم ارزش زندگیمو نفهمیده بودم.درسته که هر روز اطرافم پره مرگه ولی برام عادی بود.حتی کهنسالای فامیل هم که می مردن عادی بود.اما مرگ جووون -عادی نبود.


ادامه مطلب

طبقه بندی: دل نوشته،
[ شنبه 12 دی 1394 ] [ 06:07 ب.ظ ] [ یاس ]
تا حالا ارزو داشتید که دستای معلمتون رو بگیرید؟
اونم معلمی که خیلی با ابهت بوده و تو همیشه با این دوسش داشتی فاصلتو باش حفظ کردی.

امروز بعد از 17 سال دبیر علوم کلاس دوم راهنماییم را دیدم.و همونقدر که ذوق کردم اونم ذوق کرد و دستامو گرفت و به گرمی فشار داد.انگارباز بچه شدم و یه لحظه رفتم تو حالو هوای اونروزا و ارزوی اینکه کاش میشد دستاشو تو دستام بگیرم و باش یه سلام علیک گرم داشته باشم.
روز خوبی بود.معلم عزیزم-خانم نریمانی- همیشه سالم و سلامت باشیhttp://jokland.ir/upload/2sms/picture/post_picture/jokland-cvbb12704_203.jpg



طبقه بندی: دل نوشته،
[ سه شنبه 26 آبان 1394 ] [ 05:26 ب.ظ ] [ یاس ]
باز من یه کار جدید انجام دادم که تا حالا تجربه نکرده بودم.سرشماری.و باز تجربه های خوبی به دست آوردم.مردم  دسته بودند:
1- انهایی که با روی باز بامون برخورد میکردند و با ابو چایو سوهانو و غذا پذیراییمون کردند
2-انهایی که فقط منتظر بودند یکی دره خونشونو بزنه یکم درباره مشکلات خانوادشون دردو دل کنن:)
3- انهایی که منتظر بودند یکم دق ودلیه بیکاریو اقتصادو سر ما خالی کنن.
4-انهایی که فحش بمون دادن و نخواستن همکاری کنن.
5-انهایی که پزه ثرمتمند بودنشونو دادند و نخواستند توی طرح شرکت کننند
6-انهایی که تنبل بودند و هفت طبقه ما را می کشیدند بالا
7-انهایی که از این دسته قبل تنبل تر بودنو با زور از خواب بلندشون کردیم که جواب بدن
8- انهایی که تنبل ترم بودن و حالشو نداشتن برن مدرکاشونو بیارن!!!!

به هر حال غیر از دسته 4 که شاید یک درصد بودند تشکر میکنم از مردمی که ما را امین دونستند و بامون دردو دل کردند و دمشون گرم اونا که وقتی از گشنگی و تشنگی دم مرگ بودیم به دادمون رسیدند:)
دمشون گرم که بعضیا این قدر خونگرمن که بعده تموم شدن کارمون منو اینقدر تحویل میگیرن که همسایه بغلیمون منو تحویل نمیگیره.
از سرپرستامون حرف نمیزنم چون واسه دوزار پول دهنمونو آسفالت کردن.


طبقه بندی: دل نوشته،
[ شنبه 25 مهر 1394 ] [ 09:17 ب.ظ ] [ یاس ]
 همه جا تاریک بود.خسته ی  خسته تو کوچه قدم می زدم.اینقدر خسته بودم که هیچ چیز از ذهنم خطور نمیکرد.حتی حال فکر کردن هم نداشتم . هیچ صدایی نمیومد جز صدای ماشین ها که گاهی عبور میکردند. هیچ کس نبود.همه جا ساکت بود . خسته از سر کار بر میگشتم که ناگهان خشکم زد به کسی که انتهای کوچه قدم میزد.انگار منتظر کسی بود .ناخدا گاه صداش کردم.ناخداگاه اسمشو به زبون آوردم. اما اون ادم دور بود و صدامو نشنید .با ناباوری شروع به حرکت کردم.با ناباوری همراه یه خوشحالی که عشقم منتظرمه .قدم هامو اروم برمیداشتم و اسمشو صدا میزدم و میگفتم دمش گرم.اومده دنبالم که تو این تاریکی و خلوتی تنها نباشم. بش رسیدم اما اون نبود.همون لباس-همون ژست همون نگاه -همون انتظار اما اون نبود.
بعده یه مکثه کوچیک از کنارش رد شدم.اشکم در اومد.این عشق این قدر ریشه اش کلفت و قوی شده و تو جای جای وجودم ریشه دوونده که هر چه قدر هم بش اب ندمو بش نرسم باز هم سرزندست.هنوز پا برجاست که من -با اون همه خستگی -عقلم -ایست کنهو فکر کنه همه چیز مثله قدیمه-همه چیز خوبه و واقعا عشقم اینجاست کنارم و منتظرم.

http://www.aramyoga.ir/Uploads/Public/s6d8ccjgcwq0xg6n66v0.jpg
کی میدونه چه طوری میشه ریشه همچین عشقایی رو خشکوند؟
کی میددونه چه طور میشه وقتی یه ریشه تو قلبت هنوت زندست چه طور میشه یه درخت عشق جدید بکاری؟




طبقه بندی: دل نوشته،
[ سه شنبه 14 مهر 1394 ] [ 12:00 ب.ظ ] [ یاس ]
یکی میگفت یکی از دلایل خوب بودن خواب اینه که دردهامونو آلام میده.درهایی که نمیشه گفت ویا ارزوهایی که نمیشه بش رسید ولی تو خواب میشه بش سید و برای ساعاتی کیفشو برد و وقتی از خواب پا میشی مثله یه پرنده سبک میشی با اینکه فقط یه خواب بوده.
مثلا تو یه ادم فقیری ولی تو خواب میبینی که روی یه کوه گنج نشستی و حال میکنی.یا گرسنه ای و یه عالمه غذا میخوری یا عزیزه از دست رفته ای داری و امکان دیدارش نیستو تو خواب یه دل سیر بغلش میکنی و باش حرف میزنی.

http://pichak.net/fun/tabir/image/2.jpg
خداروشکر که این خواب های خوب هست.با این که وقتی بیدار میشی حسرت میخوری که کاش واقعی بود و کاش یکم بیشتر خوابیده بودم اما حس سبک شدنه خیلی عالیه.مثله من که امروز یه عزیزه از دست رفته ای را تو خواب دیدم و محکم بغلشش کردم یه دل سیر گریه کردمو باش حرف زدم.حس خوبیه



طبقه بندی: دل نوشته،
[ شنبه 14 شهریور 1394 ] [ 06:25 ب.ظ ] [ یاس ]
بعد از مدتها استخدامی اموزش و پرورش اومد.زحمت کشیدن واقعا.با الیسانس بهداشت عمومی نمیشه اموزگار ابتدایی یا حتی دبیرستان شد!!!!!!!!!!
برای مراقب سلامت هم رشته های مامایی و پرستاری و تغذیه با ما شریکن!!!!اخه چرا اینقد بی انصافی
بعدم برا شهر ما دو نفر میخوان!!!تازه سهمیه هم حساب کنی برا ما چیزی نمیمونه.
http://madresehnews.com/file/attach/201209/871.jpg


از اون مهمتر 48000 تومن پول ثبت نامه!!!!!!!!وای ددم وای.اخه فکر نکردن ما این پولو از کجا بیاریم.همه که مایه دار نیستن.بنابر شرایط گفته شده با این همه ذوق -منصرف شدم امتحانشو بدم.



طبقه بندی: دل نوشته،
[ جمعه 16 مرداد 1394 ] [ 12:22 ب.ظ ] [ یاس ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

درباره وبلاگ


سلام.من کارشناس بهداشت خانواده ام.
خوشحال میشم منو از نظرات و راهنماییهاتون بی بهره نذارید
"بهداشت همه چیز نیست اما هر چیز بدون بهداشت هیچ است"

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :