تبلیغات
خاطرات-بهداشت

خاطرات-بهداشت
 
نویسندگان
فکر کنم روز دوم بود که سیاری رفتیم.سیاری را شنیده بودم اما نمی دونستم باید چیکار کنم؟روز قبل یه نگاهی که به گزارشات کرده بودم دیدم که اقای ابی(که قبلا در موردش گفتم) نوشته بود را خوندم و برام خیلی سخت به نظر اومد.اما به هر حال اماده شدم برای رفتن.من و دکتر و ماما توی یه امبولانس قراضه در حد عصر هجر که هر لحظه فکر میکردی تو این امبولانسای جبهه ای سوار شدی و هر لحظه ممکنه با موشک بزنن!سوار شدیم.
واقعا بد چیزی بود.پدره ادم در میومد.تازه لای این دارو ها باید مینشستی.و...وضعیت جنگی بود دیگه.!!!!
به سه تا روستا سر می زدیم .نرسیده به یکی از روستا ها دکی مبالش زنگ زد و پیاده شد گفت تا من پیاده میام -شما  دکتر باش!!!!منو جای دکتر جا زدند

که یه کم با بهورزا شوخی کنند .با اینکه راضی نبودم اما منو جا زدند و تا رفتیم تو ماما گفت این دکتر جدیده....وای خدای من...بهورزا به کنار ..چه قدر مردم نشسته بودند.اب شدم.به ماما گفتم تو رو خدا ..زشته...گفت نه -صدات در نیاد .واقعا که نمی خوای مریض ببینی .ما اتاق دکتر رفته بودیم و بحث میکردیم که یه دفعه بهورز-مریضو فرستاد تو.رنگم مثه گچ شده بود.باید چی میگفتم.یه خانم بود به من امان نداد که حرف بزنم.سریع رو صندلی نشستو سلام علیکو تعریف از دکتر به ااصطلاح قبلی و از بیماریش گفتن و خواست داروشو عوض کنم.من که رو صندلی دکتر نشسته بودم.گفتم خانم شما عجله نکن.دکتر الان میاد.گفت مگه تو دکتر نیستی گفتم نه.من همکارشم اما دکتر نیستم صبر کن خودش بیاد.خدا را شکر از اون ادمایی نبود که پدرمو در اره.و بش حق میدادم اگه این کارو میکرد.اما همه به اخلاق دکتر عادت کرده بودند و می دونستند نقشه اون بوده.تو این فکر بودم که بالاخره دکتر رسیدو با لبخند گفت:جای من نشستی؟خوبه؟
گفتم :نه-بیا این بنده خدا ها معطلن..بهورزا گفتن میدونسیم یه کلکی تو کاره ولی چیزی نگفتیم.
اون روز با بهورزا اشنا شدم و در کنار ماما دارو ها را می چیدمو و بعد هم یه سری به پرونده ها زدم. و بالاخره اون روز هم با یه توفیق اجباری برای دکتر شدن گذشت.





طبقه بندی: خاطرات طرح کار،
[ دوشنبه 17 بهمن 1390 ] [ 12:29 ق.ظ ] [ یاس ]
کنار خونه ما همیشه سبزه زاره خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه...
نه بابا این جا با برنامه کودک فرق داره...

یه خونه کاه گلی با دیوارای بلند که هم قد تیر برقه.
از در باریک که وارد میشی  یه حیاط کوچیکه که یه حوض کوچیک نیم متری کنار دیوارشه.یه طرف اغل گوسفندها (البته خالیه)و بالاش یه اتاق نو . کنار اغل دستشویی و یه اتاق که بش میگن اشپزخونه ( یه گاز و یه یخچال فینگیلی و یه چند تا ظرف )و یه اتاق 9 متری که اتاق اصلیه و یه اتاق  انباری و یه اتاق نانوایی و از اتاق نانوایی به اونور 4 اتاق که همش خرابه و از ماه بهترون توشن.و تو روز هم من میترسم اونور برم چه برسه به شب.
الان قشنگ متوجه شدین که حمام ندارد.باید از حمام عمومی استفاده کرد. اب گرم نداره.باید با کتری و چراغ علاء الدین اب گرم کرد.
روستا گاز نداره بنابراین کپسول گاز به اجاق وصل بود و  استفاده میکردیم. و  اب اشامیدنی هم تو لوله نیست.باید با قمقمه از انبار اب بیارن. برای شستشوی ظرف و لباس هم به جوی میرفتیم.به قول  دوستم  خوبه اونجا برق داره.؟؟؟؟؟
زندگی کاملا قدیمی.
کنار خونه مادربزرگ یه زن نابینا بود .و تا صد متریمون دیگه خونه های قدیمی و خراب بود و بعد یه دو تا پیرزن زندگی میکردند.




محله مادربزرگ خالی بود. و شبها وحشتناک.صدای زوزه شغال ها شبا اذیت میکرد.
روز ها هم گربه ها از چپ و راست میومدندو میرفتند.
و گاهی ت واشپزخونه گیر میکردند و این درو این قدر به هم میزدند تا  من برم درو باز کنم و فرار کنند.وقتی غذا میپختم باید حواسم به اینا هم باشه وگرنه ..
شبا خیلی سرد بود.من چند تا بافتنی می پوشیدم .و زیر کرسی میرفتم و باز گاهی می لرزیدم.
 صبح برا نماز جرات نمی کردیم بریم بیرون وضو بگیریم.تشت میاوردیم تو اتاق و با کتری و چراغ اب گرم میکردیم و وضو میگرفتیم و نماز می خوندیم و صبح که گرمتر میشد تشت را خالی میکردیم.
وقتی برف اومده بود که دیگه هیچی.ببین  چه عذابی بوده.
یه روز که برف حسابی از شب میومد.فرداش جمعه بود.صبح ساعت 6 مادربزرگ بیدار شده بود و هنوز برف میومد ولی رفته بود پارو کنه!
با شنیدن صداش بیدار شدم و گفتم  چه کار میکنی.این که داره میاد فایده نداره.بیا تو لیز میخوری پات میشکنه.
اما گفت نه.باید پارو کنیم.گفتم باشه پس من پارو میکنم.تو برو .کجا را پارو کنم.گفت بیا اول یه راه باز کنیم برا اشپزخونه و دستشویی و درب حیاط. بعد هم رفتیم تو کوچه گفت  همه کنار دیوارو پارو کن.
یا علی .این همه.باد و برف میومد یخ کردم ولی مجبور بودم اگه نمی کردم خودش میومد. بندش نبود.وایساد تا من پارو کنم .بعد با هم رفتیم تو و من سرمو کردم زیر کرسی و خوابم برد .
با صدای عمه بیدار شدم.گفت کی پارو کردین؟براش گفتم.گفت پس بشین تا ما بریم بالا برف پارو کنیم.گفتم اخه مادربزرگ که نمی تونه.گفت چرا عادت کرده.تو نمی تونی  بمون.
اما دلم تاب نیاورد منم رفتم.وای بالا گنبدی بود و لیز.
عمه و مادربزرگ برف توچادر میریختنو به طرف کوچه میکشیدنو میریختن پایین.
عمه گفت چرا اومدی.لیز می خوری برو.
گفتم نه من کمکت میکنم.چند بار لیز خوردم اما خودمو نگه داشتم.اگه یه ذره حواسم نبود می افتادم تو کوچه یا حیاط.
بالاخره تموم شد.
موند برفای تو حیاط.
یه ساعت بعد فرغون را برداشتمو و با بیل برف تو ش میریختمو میرفتم تو کوچه خالی مبکردم.
پدرم در اومد اون روز.
  برف که یه بار نبود.. بالاخره لباس و ظرفو حموم...حسابشو کنید. همه این ها بود .
 برا شستن لباس رفته بودم لب جوی یا جوب.لباسا را شستمو اب کشیدمو تموم شد تا بلند شدم لیز خوردم و نزدیک بود تو اب بیفتم اما  برا همین پریدم اونور جوب که متاسفانه از پشت افتادم رو زمین و سبد لباس ها هم رو خودم افتاد و تا چند دقیقه از کمر درد نمی تونسم تکون بخورم.
برف کم کم داشت میومد و هیچ کس هم نبود که کمکم کنه.اروم اروم سبد را بلند کردم و دستمو به دیوار گرفتمو بلند شدم.خیس و گلی شده بودم و کمرم حسابی درد میکرد.
خدارا شکر لباس نیفتاد که دوباره اب بکشم...
 کمرم داغون شده بود.رفتم زیر کرسی خوابدیم.
فردا اتفاق بدتری افتاد (که بعد میگم)و دوباره کمرم ضربه خوردودرد  این ضربه تا حالا همرامه.



طبقه بندی: خاطرات طرح کار،
[ یکشنبه 25 دی 1390 ] [ 01:40 ب.ظ ] [ یاس ]
یاد شب یلدای روستا افتادم.

چه بد که نشد بیام پیش خانوادم باشم.یه شب زودتر رفتم خونه عمه زیر کرسی با دخترش بودن.برف اومده بود.تو سینی کرسی شیرینی و اجیل و میوه بود تقریبا یه ساعتی نشستمو بعد رفتم خونه.
جالبه نه؟
اینکه یه شب زودتر یلدا را به سر کنی
و فردا شب من و مادربزرگ تنهای تنها زیر کرسی بودیم.
مادربزرگ که طبق معمول سر شب خوابید و من بیدار و به همه اتفاقات فکر میکردم....چه سخت و چه قدر طولانی گذشت اون شب.
برعکس امشب که از عجایب بود !!که فامیل همگی دور هم جمع شن!1و خیلی خوش گذشت.فکر کنم اولین یلدای به خاطر موندنی شد.



طبقه بندی: خاطرات طرح کار،
[ چهارشنبه 30 آذر 1390 ] [ 11:56 ب.ظ ] [ یاس ]
خوب راستش من فقط وقتایی که  مامان نبود و مجبور بودم غذا بپزم غذا درست کرده بودم.ولی خیلی از غذاها را هیچ وقت درست نکرده بودم.
خوب اما اینجا خونه خاله نبود.باید غذا می پختم.برنج را چون سابقه پختن داشتن خوب در میومد اما خورشت هایی مثه قیمه و قورمه را از زیرش در میرفتم.
 و به مادربزرگ  واگذار میکردم.اگه اشتباه نکنم و خوب یادم مونده شب  دوم کتلت درست کردم و عمه و مادربزرگ که خوششون اومد و راضی بودند.
ماکارونی هم با این که بار اولم بود خوب از اب در میومد.اما متاسفانه مادربزرگ که ماکارونی دوست نداشت.من برای خودم می پختم و مادربزرگ غذای اضافی ظهر یا دیشبو می خورد.
دختر عمه که میگفت ماکارونی هام حرف نداره .و روزایی که می پختم بش میگفتم بیاد با هم بخوریم یا گاهی براش میبردم.
وای تخم مرغ و گوجه را نگو.بلد نبودم.همیشه روش پختش را دیده بودم اما خودم نپخته بودم.نمی دونم چرا سه چهار باری که پختم  بد در اومد.
این قدر بد که یه شب خودم حالم داشت به هم می خوردو خودم نخوردم و مادربزرگ  بیچاره جورمو کشید.



عدس پلو .کدو سرخ کردنی .خورشت مرغ-خورشت بادمجان-شوید پلو-سوپ -املت-و گاهی غذاهای حاضری مثه کمه یا کنسرو ماهی می خوردیم.
کومه یا کمه.یه چیزی شیه ماست چکیدست اما تیزه.بیشتر شبا میخوردیم.کار تنبلی دیگه.
مادربزرگ ماهی هم دوست نداشت.خودم کنسرو می پختم و دو  وعده می خوردم و مادربزرگ هم یا غذای مانده یا یه چیزه دیگه درست میکردم .
سوپ  جو اولین باری که طبق دستور العمل مامان پختم خوب در اومد ولی بقیه روزا بد میشد ولی ناچارا می خوردیم.
ابش یه ور میرفتو جو و سبزیش یه ور!!!!
ماه اول صبح ساعت شش صبح پا میشدم.غذامو می پختم و میذاشتم رو چراغ و به مادربزرگ می گفتم حواسش باشه که دم کشید پایین بذاره و ظهر بخوره تا من میام.
ولی بعدها تنبل تر شدم.شب غذا را میپختم .همیشه برنج را زیاد میپختم برا سه وعدمون میرسید.
گاهی هم که مادربزرگ میگفت قیمه یا اب گوشت  نمی گفتم بلد نیستم .اگه نه ابروم میرفت.خودش میگفت من بپزم.میگفتم باشه.
چاره ای نبود.
اشپزی مخصوصا تو اون هوای سردو با امکانات کم سخت بود.
اب باید از انبار استفاده میکردیم.اب لوله کشی مناسب خوردن نبود.تو اشپزخونه خیلی سرد بود و گاهی ان قدر سرد بود که دلم نمی خواست غذا بپزم ولی ناچار بودم.
در اشپزخونه را میبستم تا شاید یه کم گرم شه و دستمو کنار شعله اتیش نگه میداشتم.
گاهی مرغ یا کدو یا املت را روی چراغ علاء الدین توی اتاق درست میکردیم.
چراغ توی اتاق همیشه به راه بود.چایی هم روی چراغ میذاشتیم.
برای ابکش کردن برنج باید میرفتم تو حیاط و اون وقت بود که باز الاسکا میشدم.
حتی یه بار که عمو به روستا اومده بودند خواستم براشون سنگ تموم بذارم و هم خورشت بادمجان و هم مرغ پختم.خودم راضی بودم  و خدا را شکر عمو و زن عمو هم راضی بودند.
عمه وسطیم هم که برای چند روز اومده بودند خودم غذا را پختم و راضی بودند.
با این وجود تجربه خوبی برام بود هر چند سخت بود. مامانم میگه بازم خوب شد رفتی اونجا یه کم اشپز ی تمرین کردی که من خیالم راحت شه.
هنوز هم برخی غذا ها را بلد نیستم اما خوب کاچی بعض هیچی.



طبقه بندی: خاطرات طرح کار،
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 08:58 ب.ظ ] [ یاس ]
اولین روز کاری شد.صبح زود از خواب بیدار شدم .اولین روز عمه همراهیم کرد.
عمه و همه مردم از دکتر زیاد تعریف میکردند . این قدر که مشتاق بودم هر چه زودتر ببینمش.
با عمه وارد مرکز شدیم.کسی نبود.فقط دکتر تو اتاقش بود و مریض داشت.صبر کردیم تا مریضش بره.
همین جور که داشت معاینه میکرد دیدمش.تو تصور خودم یه دکتر ترتمیز بود.اما این ژولیده بود.
بعدها  یه روز تر تمیز و کت و شلواری و خوشکل دیدمش .گفتم چه خبره؟ می خوای بری خواستگاری؟

یه لبخند زد و قبل از این که حرفی بزنه.بقیه خندیدنو گفتند دکتر هر وقت می خواد بره شهر این طوری خوش تیپ میکنه!گفتم چرا؟
گفت بابا اینجا روستاس.واسه پیرمردو پیرزنا تیپ کردن نمی خواد!!
دکتر با اون چیزی  میگفتنو میگفت فرق داشت. درسته که حس ششم  در اولین برخورد باش  گفت که ادم زیاد خوبی نیست.
یه روباه مکار به تمام معنا.
اما منه خر اصولا همه را خوب میبینم .خیلی دیر فهمیدم و تا بیام بفهمم برخی را ناراحت کردم .اما بعد ها با این که شناختمش باز هم کوتاه اومدم و به اندازه موهای سرم هر بار بخشیدمش.
 رفتیم داخل اتاقش  .و خودمو معرفی کردم و از همون لحظه اول شروع کرد که خوب  ما که کاردان داریم.دو تا نمی خوایم.شما تو داروخانه بیا وایسا و کارا را یاد بگیر که اینجا مسئول داروخانه شی.
و بالاخره بعد کمی گفت و گو عمه رفت و من به اتاقم رفتم..یه گشتی زدم.
توی دلم گفتم خدایا.این که کاره اداریه.من تو کار اموزی فقط قسمت بهورزی بودم و  از این چیزا سر در نمیارم.خدایا کمکم کن.
بقیه اون روز جلسه بودند.
یه نگاهی به قفسه کتابا کردم و شروع کردم به جابه جایی و یه کم تمیز و مرتب کردن اتاق.
بعد هم زونکن ها را چک کردم.وای داشت سرم سوت میکشید.
من برای اولین بار با اینا سر و کار داشتم.
اون روز یه سری پرونده ها  را شروع کردم به دیدن و بازدید که یه کم دستم بیاد.
بالاخره اون روز تموم شد و و اومدم خونه.




طبقه بندی: خاطرات طرح کار،
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 08:57 ب.ظ ] [ یاس ]
 فردا با مادر و پدرم دوباره برگشتیم.
اومدن روستا و گفتن برات خونه را اماده میکنیم و بعد میریم.منو دم شبکه پیاده کردند و رفتند .
اما.....
هنوز حرفا ادامه داشت.منو بردند تو اتاق بهورزی که یه سری سوالاتا جواب بدم و خودشون بیرون وایسادنو جلسه گرفتن که من نباید به اونجا برم و فلانی هست و من همین طور که سوالات را جواب میدادم گریه میکردم.
و دایم تو دلم اون اقا را نفرین میکردم.
سوالات تموم شد و یه برگه بم دادند  که یکی یکی  اتاق ها  را برو تا توضیحات لازمو بدن.یکی یکی اتاق ها را رفتم و همه جا میگفتن تو قراره جای اقای..باشی؟
گفتم نمیدونم. تا اینکه رسیدم به اتاق  بهداشت روان.یه اقایی که عند حزب اللهی بود.رفتم نشستم و شروع کرد موعظه به جای اینکه بگه باید چی کار کنم.
نمیدونم چرا اصلا ازش خوشم نیومد.وای دیگه مخم داشت می پکید.
که دیدم در وا شد و یه اقایی با پیراهن ابی و انگشتر عقیق قرمز و موهای  کمی بلند وارد شد و گفت سلام علیکم..من مات نگاش میکردم و تو دلم میگفتم وای  خدای من حتما باید بعد تو اتاق این برم و یه ساعت مخمو به کار بگیره.
هیچ وقت این صحنه را یادم نمیر.انگار همین الان داره اتفاق میافته.دیدم خودش به طرفم برگشتو گفت سلام.
یه لحظه به خودم اومدم و جوابشو دادم.
بالاخره نزدیکای ظهر شد.تا ظهر هر اتاق یه ساعت مخمو به کار گرفتنو تند تند حرف زدند.درباره امار حرف میزدند.چیزی که ما در کاراموزی اصلا باش کار نداشتیم.
بالاخره نوبت اتاق اخر رسید.اتاق امار.همه میدونستند من شاید جای اقای...اومدم.که دوباره دیدم اون اقای پیراهن ابی دوباره اومدو دم در با مسئول امار و یکی دیگه مشغول حرف شد.
باز مات نگاش میکردم.منتظر بودم ببینم این اینجا چه کارس.نمیدونم شاید اون روز به دلم اومده بود  این فرد یه غریب اشناست.
خسته شدم از حرف زدنشون.اومدم جلو و گفتم من میتونم برم.دیدم گفت باشه.راسی این اقا را میشناسی؟!
گفتم  طبقه پایین دیدمشون اما نمیدونم کی هستن.گفت اقای...
وای خدای من..
همونی که قرار بود من به جاش برم.یه جورایی هم شوکه بودم هم نبودم.میگم یه حس خیلی اشنا یی داشت.
باورم نمیشد.این قدر باورم نمیشد که دیگه یادم نیست اونروز چه طور اومدم بیرون و تاکسی تلفنی گرفتم و رفتم روستا.
مامان و بابا اتاق و همه چیو اماده کرده بودند.و بعد از نهار خداحافظی کردند و رفتند.
من موقع رفتن به روی خودم نیاوردم ولی تا رفتن -رفتم اتاق بالا و حسابی گریه کردم و توی دفتر خاطراتم دلتنگیمو نوشتم.
  حالم گرفته بود.اومدم پایین صورتمو شستمو رفتم به مادربزرگ گفتم بیا کرسی بذاریم.گفت زوده اما من گفتم نه.اگه نخواستیم خاموش میکنیم ولی باشه.
کرسی گذاشتیم و خوابیدم.
با صدای عمه بیدار شدم.اخه عمه کوچیکم هم اونجا زندگی میکرد.
سرم گیج میرفت.حالت تهوع داشتم.عمه برام  اب قند اورد و گفت شاید به خاطر کرسیه.گرمازده شدی.یا از ناراحتی بابا و مامانت اینجوری شدی.گفتم نمیددونم.
بالاخره استراحت کردم و اون شب اولین شب تنهایی بود.
چه قدر می ترسیدم.مادربزرگ خر خرش بلند شد و من هم که همیشه از اون خونه میترسیدم. از وحشت سرمو زیر پتو کردمو خوابیم.
صبح زود با ماشین عمه رفتیم شهر.روز اخری بود که کلاس داشتم.
گفتم برگشتنی خودم میام.شما برید.
از شانس بدم متوجه شدم مدیر رفته و بجاش مدیر جدیدی اومده که خیلی بدجنس بود.
و اون مسئول روان که اصلا ازش خوشم نیومد شد معاون شبکه.
بد از بدتر شد
حامی بزرگم که رییس بود رفتو مشکلات با رفتن رییس قبلی شروع شد.
از همون روز به این فکر افتادند که منو به یه روستای بد اب و هوا و دور افتاده بفرسن و من هی مقاومت کردم.
اون روز با گریه از شبکه بیرون اومدم.ساعت 2 ظهر بود.هیچکسو نداشتم و هیچ جا را بلد نبودم.
گریه میکردم و بی هدف میرفتم.تا به اتشنشانی رسیدم.
یه اتشنشان دم در بود.گفتم اقا اینجا شیر اب هست من دست و صورتمو بشورم؟منو به گوشه حیاط راهنمایی کرد .دست و صورتمو شستم.اما باز گریه میکردم.
گفتم خدایا من تو این شهر غریب کجا برم.با این حال نمیتونم برم خونه.
باز اومدم و ازش پرسیدم اقا اینجا مسجدی؟امامزاده ای چیزی داره؟
گفت بله.کوچه پایین مسجد داره اما بستس.امامزاده توی میدونه.بازه.
تشکر کردمو پیاده و با گریه به طرف امام زاده رفتم و  اونجا یه دل سیر گریه کردم.بعد هم وضو گرفتم.نماز خوندمو بعد  رفتم به یه مغازه دارها گفتم اقا شماره تاکسی تلفنی دارید؟میشه زنگ بزنید.منتظر موندم.تا زنگید و اومد و تشکر کردم.
این اولین ملاقات من با امامزاده بود.دیگه از اون  به بعد امامزاده شد پناهگاه من.و همراه تنهایی هام.



طبقه بندی: خاطرات طرح کار،
[ جمعه 13 آبان 1390 ] [ 02:58 ق.ظ ] [ یاس ]
سال 87 بود.حال روحیم اصلا مساعد و خوب نبود.دلیلش ؟به خاطر نامردی دوستم.خیانت دوستم.چه قدر سخته تو کسیو مثه خواهرت دوست داشته باشیو بعد بفهمی تو تمومه این مدت تو دستش یه بازیچه بودی واسه رسیدن اون به تمام ارزوهاش.-
شاید بعدا بیشتر گفتم....
دلم میخواست از این شهر برم .دلم میخواست یه جایی  برم که دوباره این اعصابم سر جاش بیاد.
تو این اوضاع حرف طرح کار پیش اومد.منم رفتم برا ثبت نام.دورترین شهر و انتخاب چهارم قرار دادم با اینکه میدونستم سه انتخاب اولمو حساب نمیکنند و منو اونجا می فرستن  ولی انتخاب کردم.
اتفاقا همون شهر دور انتخاب شدم.با اینکه خودم چنین ارزویی داشتم که برا یه مدت دور باشم از این شهر اما راسشو بخواهید سخت بود دوری.
منی که حتی یه شب هم جدا از خانوادم نبودم  حالا باید برای یکسال تنها باشم.اما به روی خودم نمیاوردم.
این که چه قدر شبکه بهداشت اصفهان منو بردو اورد تا تاییدیه دادند بماند ولی بالاخره بعد کلی دوندگی چند ماهه منو به طور فوری فرستادند به یکی از مراکز شهر--
گفتند تو به جای کارشناس اونجا میری فقط فردا باید اونجا باشی پس فوری برو.
منم چمدونو بستم و با بابا راهی شدیم.
روز اولو هیچ وقت یادم نمیره.
وقتی اومدم  کارگزینی گفت نه کی گفته به جای اون بیای؟؟!!!اون به جاش جایگزین فرستادیم!!!
گفتم نامه اصفهانه.منو به صورت فوری فرستادن .چه طور میگی جایگزین شده.؟
گفت حالا که شده .می فرستیمت یه جای دیگه.
برو ببین رییس چی میگه.
رفتم پیش رییس و براش گفتم .دنباله فامیلم و که خوند گفت تو مال این روستایی؟
گفتم پدربزرگ و مادربزرگم اینجا زندگی میکنند.
گفت خوب برات مینویسم همین جا-تو روستای خودت خدمت کنی.
بابا گل از گلش شکفت.و خوشحال شد.خیالش از یه نظر راحت شد.از اینکه من پیش مادربزرگم که خیلی ساله تنهاست و همسرش مرده میرم و هر دو از تنهایی در میایم.
کارگزینی با کلی غر گفت نه.اونجا کاردان داره.تو را نمی خوایم.و دعوا و بحث از همین جا شروع شد.
به اندازه یه چشم به هم زدن همه اداره متوجه حضورمن شدند و همه با رفتن به روستا مخالف بودند به خاطر کاردان اونجا و دایم اسمشو میگفتن.
با بابا رفتیم پیش رییس و جریانو گفتیم.گفت بی خود کردند .من نظرمو گفتم.برو بش بگو.و خدا پدر مادر زنده و مردشو بیامرزه و با پافشاری رییس حکم منو زدند.
گفتند برید و فردا بیاید.سه روز توجیهی داری.ظهر بابابا رفتیم رستوران و جاتون خالی کباب برگ  خوردیم.بعد هم  رفتیم خانه.



طبقه بندی: خاطرات طرح کار،
[ جمعه 13 آبان 1390 ] [ 02:57 ق.ظ ] [ یاس ]
جاده
چه روز هایی که می ایند....
توی جاده ایم. کنار بابا نشستم. بابا مشغول رانندگیه و من به بیرون نگاه میکنمو هزار تا فکر و خاطره از جلوی چشمام رد میشه و با یاد اوریشون لبخند روی لبام نشسته.
امروز با نگاه کودکی هام به این جاده نگاه کردم.بازم اون توپ ها را دیدم.!
 این جاده..جاده ای که همیشه صبح های زود ازش عبور میکردیم.و سوار مینی بوس های  قدیمی  و خواب الود  به توپ هایی که روی سیم های برق بودند خیره میشدیم و میشمردیم.
این قدر میشمردیم تا خوابمون میبرد و دم دمای رسیدن به شهر ...بیدار میشدیم .چه قدر دوست داشتم بوی این شهرو.چه قدر دوست داشتم صدای ابی را که صبح های زود توی جوی ها روان بود.
و بعد باید  باز صبر میکردیم تا ماشینی گیر بیاد و سوار  میشدیم و به سمت روستا حرکت میکردیم.اولین چیزی که از دور دست دیده میشد و ذوق میکردیم گنبد ابی مسجد بود.
این علامت رسیدن و نزدیک شدن ما بود.
موقع برگشتن هم همیشه باید صبح زود-خروس خون راه می افتادیم تا از ماشین جا نمونیم.چه قدر زور بود تو اون سرما از خواب ناز پاشی و بری لب جاده.
و از اون طرف توی ترمینال مدتها منتظر بمونی .یاد ترمینال قدیمی به خیر.(البته  چه بدبختی میکشیدیم ما)
الان به جاش یه ترمینال لوکس ساختن که اصلا بو و برنگی نداره ولی از اونجا هم خاطره دارم.بعد میگم.
این راه -راهیه که برادر عزیزم سه ماه خدمتش را در پادگان کنار جاده اینجا میگذروند.
و چه قدر سخت و ناراحت کننده بود  که با ذوق به دیدنش میومدیم و با ناراحتی ازش دل میکندیم.
این راه -راهیه  که برای سربازا بوق میزنیم و دست تکون میدیم. همیشه منو دعوا میکرد و میگفت واسه چی برا سربازا دست بلند میکنی و به قول خودمون بای بای میکنی.؟
و من میگفتم  اون بالا تنهان-دور از خانواده و دلشون میگیره  و گناه دارن. بذار ما یه دلخوشی کوچیک واسشون باشیم.
بعد ها خودش که سرباز شد.اومد و گفت یه اعتراف- حالا حرفتو میفهمم.تو اون لحظات تنها دلخوشیت و اینکه از اون حال و هوای بد و تنهایی بیرون بیای بوق راننده ها یا دست تکون دادن مسافرای جادست.
راه-راهی که مسجد بین راهیشو دوست دارم و ازش  خاطرات جالب و خوبی دارم.
راه -راهی که حالا با یه جاده فرعی 3 ساعتو یه ساعتو نیم میریم.

راه-راهی که  تو اون برف شدید  نیم ساعت- سه ساعت طی شد و چه حالی بودم و چه ناراحتی که ایا خانوادم زندن یا نه؟
راه -راهی که همیشه به چه سختی طی میشد و حالا اروم و راحت میریم و میایم.
دارم به این فکر میکنم که چرا من عاشق بیابون و دریام.دو چیز متضاد.اما شاید نه.یه شباهت دارند.بزرگی و صافیشون.از اینکه انتهاش به اسمون وصله خوشم میاد.
صداقت و دوستیشونو دوست دارم.
این راه عوض نشده.این منم که طی بیست و شش سال گذشته شاید ماهی یک بار این راهو دارم میامو میرم و من  خیلی عوض شدم.
این مسافر یه روز  کودک بود .نوجوون شد و حالا در اواخر  جوانیه.
شاید هیچ وقت فکر نمی کرد یه روزی باید این راهو تنها بیاد و بره.
یه روزی تمومه این راه را به خاطر دوری از خانواده گریه کنه و یه روزی به خاطر دوری از مادربزرگ.
مسافری که باورش نمیشد سرنوشت از این راه ببرتش به جایی دور از خانواده و بخواد اونجا بزرگش کنه.معنی عشق.نفرت.زندگی.دین.خانواده ...را بهش یادبده و یاد اوری کنه.
مسافری که دلش بین راه مونده. نه میتونه خانوادشو تنها بذاره و نه مادربزرگ و دوستای خوبشو فراموش کنه.


یاس...یاس....بله ...کجایی؟ تو چه فکری؟
بابا داره صدام میکنه.این قدر تو خاطرات غرق شدم که  نفهمیدم بابا داره بام حرف میزنه.
ادامه در پستهای بعد
  



طبقه بندی: خاطرات طرح کار،
[ چهارشنبه 11 آبان 1390 ] [ 04:10 ب.ظ ] [ یاس ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ


سلام.من کارشناس بهداشت خانواده ام.
خوشحال میشم منو از نظرات و راهنماییهاتون بی بهره نذارید
"بهداشت همه چیز نیست اما هر چیز بدون بهداشت هیچ است"

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :