تبلیغات
خاطرات-بهداشت

خاطرات-بهداشت
 
نویسندگان
چه روز بدی بود.اونروز طبق معمول تو شبکه دعوام شده بود و عصبانی بودم.خسته شده بودم از اینکه اینقدر اذیتم میکنن.یه تاکسی گرفتم.دلم میخواست با یکی حرف بزنم دلم میخواست گریه کنم.
یادمه برای اولین بار نون و ابلیمو گرفته بودم.با خودم میگفتم ببین فقط همین کم کم مونده بود که خرید کنم.سرمو به شیشه پراید چسبونده بودم و به بیرون نگاه میکردم.به بیابونی که هیچی نداشت.به اینکه چی شد از اینجا سر در اوردم.حالم بد بود.اشک تو چشام حلقه زده بود.که راننده اهنگ گذاشت.اهنگ ماه من از لیلا فروهر

خیلی تعریف این اهنگو شنیه بودم اما هیچ وقت گوش نداده بودم.
ماه من غصه نخور  زندگی جذر و مد داره
دنیامون یه عالمه ادمه خوبو بد داره

ماه من غصه نخور مثله ماها فراوونه
خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه..........
وای انگار دنیا را بم دادن .با گوشه دستم که راننده نبینه فورا اشکمو پاک کردم.اهنگه اروم بخشی بود.دلم میخواست بگم اقا این سی دی را بده من.اما نگفتم.بعدها دانلودش کردم و هر وقت خیلی ناراحت بودم گوش میدادم خیلی این اهنگو دوس داشتمو دارم..تو یه پست جداگونه درباره این راننده مینویسم چون بعدش که خاستم پیاده شم ازم خواستگاری ی کرد!!عجب روزی بود.شما هم اگه دلتون گرفته گوش بدید



طبقه بندی: خاطرات طرح کار،
[ یکشنبه 23 شهریور 1393 ] [ 11:06 ق.ظ ] [ یاس ]
فکرشو کن یه دختر شهری که همیشه با بخاری گاز سوز زندگیشو سپری میکرده .حالا تبدیل شه به دختر کبریت فروش و با بخاری نفتی کار کنه.
بخاریهای نفتی عهد بوق
البته قدیما تو دبستان هم داشتیم اما ما مسئولش نبودیم.فقط هر وقت اتیش میگرفت میدویدم بیرون



تو مرکز روستا همش بخاریا اوراق نفتی بود که یا شعلش مثه اتیش جهنم زبونه میزد و همه جا را سیاه میکرد یا مثه شمعک سماور کار میکردبرخی هم مثه بخاری اتاق من حالش خوب نبود تو سرمای زیر صفر درجه میکشتمش تا به اندازه کمی بیش از شمعک کار کنه و نمیشد و گاهی مثه جهنمیا میش که از گرما میمردم مجبور بودم خاموشش کنم و باز هم یخ بزنم

گرچه سخت بود اما بالاخره روشن کردن بخاریا را یاد گرفتم.

به طریقی بیار پیشرفته!!


وسایل لازم:
پنبه الکلی یا کاغذ باطله
کبریت
یه بیس لیتری نفتی که باید خودت زحمتشو بکشی بیاری بریزی تو بخاری
و تق تق کشیدن به قول خودم ساسات بخاری با زحمت و رنج فراوان

و هماهنگی و فرز بودن که تا یه ذره نفت رفت تو بخاری پنبه و کاغذ اتیش گرفته را با نشانه گیری دقیق بندازی تو بخاری دقیقا رو نقطه صفر مرزی که نفت داره! و اگه بخاری - بخاری ابگرمکنی باشه که چند بار باید اینکارو انجام بدی تا بالاخره موفق شی و اگه از نوع جهنمی باشه یه هو باید جاخالی بدی وگرنه میسوزی


یادمه یه بار اخره وقت که تنها تو اتاقم بودم لوله بخاری که تا سقف رفته بود از جاش در اومد و شعله های اتیش هم زبونه میکشید و چه دودی بود ...خدای من...
لوله بخاری را با دفتر به طرف  پنجره هل دادم و داد میزدم کمک.اما هیچکی صدامو نمیشنید .
یه دستم به لوله بود و با اون دستم این قدر خودمو کشیدم تا به تلفن رسوندمو به دکی زنگ زدمو گفتم فقط بدو ....
دکی سریع خودش و رسوند و حالا اون وسط وایساده و میخنده به من میگم چرا میخندی..سوختم بدو دکتر..
همین جوری که پکیده بود از خنده رفت دستمال اورد و باش لوله بخاریو گرفتو گذاشت سر جاش.
گفت چرا اینکارو کردی؟! گفتم جانم؟ مگه دیوانم ؟! خودش در اومد ...و اون هنوز میخندید!!
خلاصه اتقای که تازه رنگ شده بود کمی تا قسمتی سیاه شد
اینم از داستان بخاری نفتی




طبقه بندی: خاطرات طرح کار،
[ یکشنبه 24 شهریور 1392 ] [ 12:16 ب.ظ ] [ یاس ]
 چه زمستون سردی بود. برف اومده بود .تو خونه مادربزرگ نمیشد لباس و ظرف شست و مجبور بودم به لب جوی اب برم .مثله همیشه صبح زود از خواب بیدار شدم. لباسا را برداشتم و به لب جوی رفتم.خیلی سرد بود.ولی چاره ای نبود.لباسا را شستم . وقتی بلند شدم که برم یه هو پام لیز خورد و برای اینکه نیفتم تو اب خودم پرت کردم به اون طرف جوی .وای چشمتون روز بد نبینه از کمر خوردم به زمین و سبد لباسا هم روم افتاد .بازم شانس اوردم لباسا نریخت که مجبور باشم دوباره اب بکشم ولی وای از کمرم از بس درد میکرد همین طور روی زمین افتاده بودم. نمی تونستم از جام پا شم.برف کم کم شروع به باریدن کرده بود و من اروم لباسا را کنار گذاشتم .اما هنوز نمیتونستم تکون بخورم.گفتم حتما کمرم شکسته. هر چی صدا کردم کمک ..فایده ای نداشت.هیچ کس نبود شاید پنج تا ده دقیقه به این حال افتاده بودم .کم کم خودمو تکون دادمو دستمو به دیوار گرفتمو بلندشدم.خیس شده بود و گلی کمرم زخم شده بود.اروم و لنگون لنگون خودمو به خونه مادربزرگ رسوندم.
بش هیچی نگفتم گفتم گناه داره حرص میخوره. رفتم لباسامو عوض کردم.  و زیر کرسی یه ساعتی خوابیدم تا دردش کمتر شه.
همون لیز خوردن و لیز خوردن روز بعدکه تو یه پست دیگه  میگم باعث شد این کمر دیگه کمر نباشه.  دو سه سال کمر درد داشتم  و حالا هم که بهتر شدم  جاش یادگاری برام مونده.
نتیجه اخلاقی : تو زمستون یا لب جوی نرید یا مواظب باشید لیز نخورید



طبقه بندی: خاطرات طرح کار،
[ پنجشنبه 7 شهریور 1392 ] [ 10:53 ب.ظ ] [ یاس ]
داشتم وبگردی میکردم.یکی از بچه های بهداشت یه کروکی با حال درست کرده بود البته به قول خودش کاردستی. کلی سر به سرش گذاشتم .گفتم یاد خودم افتادم.
کارشناسا تو بازدیدا که اومده بودن گفتن باید یه کروکی از روستا تهیه کنی و رابطین رو روی ان  مشخص کنی.منم تنها کسی بودم که کوچه پس کوچه های روستا را بلد بودم.اونجا به دنیا نیومدم اما به خاطر پدر بزرگ و مادربزرگ تابستونا اونجا بودیم و همه سوراخ سنبه ها را یادم بود .
نیازی به عکس هوایی نبود .ذهنمو پرواز دادمو یه نقشه هوایی توپ رسم کردمو با مداد رنگی رنگ امیزی کردمو رابطینو با ضربدر مشخص کردم. و به دیوار زدم.
از شبکه برای بازدید که اومدن از دقیق بودن نقشه شاخ در اوره بودن و گفتن وای چه قدر عالیه این نقشه..اینو کی کشیده .تا اسم من اومد اخمشون تو هم رفت گفتن این کوچیکه روی یه مقوا بکش . دفعه دیگه اماده باشه.
دفعه بعد و دفعه های بعد گذشت .سال ها گذشته .همه کاغذ ها و نمودار ها و هر چی اثار من بوده از اونجا پاک شده تنها چیزی که از من به یادگار مونده همون نقشست که با دیدنش کلی ذوق کردم. یادش به خیر




طبقه بندی: خاطرات طرح کار،
[ جمعه 18 مرداد 1392 ] [ 12:55 ب.ظ ] [ یاس ]
اونروز مرکز خیلی شلوغ بود سرم این قدر مشغول بود که غافل مونده بودم از اتاقای دیگه که چه خبره ..ظهر موقع رفتن شد که دیدم یه بستری داریم.بهورز پیشم اومدو با نگاه ملتمسانه و خواهش گفت میشه تو به جای من وایسی ؟ اخه ماشین نیست که من برم و دکتر میگه باید بمونی تا سرمشون تموم شه.با اینکه خیلی خسته بودم قبول کردم.همه رفتند و من مانودمو بیمار و همراهش.
دو تا مرد بودن.هر دو راننده کامیون.یکیشون حالش بد شده بود و اورژانس لب جاده فرستاده بودشون پیش دکتر.
تو دلم اشوب بود که الان مادربزرگ دلواپسم میشه.دایم به ساعت نگاه میکردم و منتظر بودم تا سرم تموم بشه.همراه بیمار که دید من به اجبار ایستادم.گفت معذرت میخوام به خاطر ما مجبور شدی بمونی.با لبخند گفتم نه.اشکالی نداره.شروع به حرف کرد و از رشتم و کارم تو مرکز پرسید.گفت شغل خوبیه عالیه.از بچه هاش  شروع به حرف کرد و گفت کاش من هم شغل دولتی داشتم.راضی نیسم از اینکه رو کامیونو شغل ازاد دارم اما من شروع کردم به شکایت از کارم و گفتم شغل شما خوبه.اما بنده خدا کلی مزایای کارمو برام گفت.
سرم دو ساعتی طول کشید .سرم را که جدا کردم و خدافظی کردن.مردی که همراه مریض بود 1000 تومن از جیبش در اوردو بم داد.گفتم شما که حساب کردین.گفت این شیرینی توه.میدونم که مجبور شدی به خاطر ما بمونی.این برای تشکره .از من نگرفتنو از اون التماس.بالاخره گرفتم و تا دم در بدرقشون کردم.
شاید هزار تومن برای خیلی ها بی ارزش باشه اما این هزار تومن فرق داشت.این برای من از یک میلیون تومن هم بیشتر ارزش داشت چون کسی پیدا شد موقعیت منو درک کنه و با حرفاش از ناراحتیم کم کنه و مزد کارمو بده در حالی که نباید میداد و وظیفم بود.
این اولین و اخرین شیرینی همیشه تو ذهنم میمونه.



طبقه بندی: خاطرات طرح کار،
[ شنبه 16 دی 1391 ] [ 11:23 ب.ظ ] [ یاس ]
روز اول که سر کار اومدم بهورزا جلسه داشتن و نبودند.و روز بعدی چون منو ندیده بودند و منو به اداره احضار کرده بودند کارمو خراب کردند و گفته بودند نه ما کاردان جدیدو ندیدیم.منم که تو اداره بودم رییس شاکی بود که چرا سر کار نرفتم و بهورزا شاهدن!!!!!!! عصبانی شدم و گفتم اونا کلاس بودن و دکتر بود.از اون بپرسید وقتی پرسیدنو خیط شدن دلم حال اومد چون دنبال بهونه ای بودن که بگن من بی لیاقتم و بفرسنم جای بد..
کور خوندن...
وقتی برگشتم اون چیزی که از اون بهورز زن تو ذهنم بود و برام تعریف کرده بودن کلی فرق داشت.با خوشحالی اومد و تحویلم گرفت و من که تو اداره به خاطر اون حالمو گرفته بودن بش توپیدم چرا الکی حرف میزنی که نیومده کار منو خراب کنی؟!
گفت خوب نمیدونسم.من که نبودم..گفتم نمی تونسی بگی ؟گفت خوب حالا که چیزی نشده ...
بالاخره اشنایی اولیه با اون زن گذشت .غیر از اون ما یه بهورز مرد هم داشتیم که اخرای کارش بوذد و به زودی بازنشست میشد و خداییش تو همون مدت کمی که بود خیلی هوامو داشت و دلداری میداد و به خاطر همین  حتی وقتی برای پایان خدمتش به شهر اصلی منتقل شد من هر وقت می تونسم به سراغش میرفتم .و حال و احوال میکردم.
بعد از اون پیرمرد یه بهورز مرده دیگه اومد.تقریبا هم سن مامانم بود.
اقای خوبی بود . چون تازه اومده بود و من به روستا مسلط بودم برای بازدیدها همراهیش میکردم .از زیر کار در رفنش کمتر از بقیه بود .میتونم در رتبه دوم قرارش بدم.رتبه اول مال بهورز مردی بود که تو روستاهای لقماری بود و خدا وکیلی کارش منظم تر و دقیق تر از همه بود.هیچ وقت از زیر کار در نمیرفت اگه هم گاهی جیم میزد خیالم جمع بود که امار و دفاترو همه چیش درسته.
خانم بهورز مرکز به نظر خیلی ساده میومد اما اشتباه کردماوایل طرف من بود و در مقابل اذیتای دکتر  و ماما حمایتم میکرد و... اما خداییش تا می تونس از زیر کار در میرفت.پرونده ها همه ناقص بود.امارش غلط غلوط.وضع افتضاحی بود.تا اونجا که تونسم به همراه کاردان مردمون سر  و سامان دادیم اما اوضاع بد تر از اونیه که بشه توصیف کرد.
نشناختمش تا وقتی که ماما رفت و تا خواستم یه نفس راحت بکشم بهروز خانم شروع کرد به جانشینی اون و چنان اشکمو در میاورد که خدا میدونه.
ازش دلگیرم چون با اینکه اذیتم میکرد و من تو در س خوندنو کاراش کمکش میکردم و لی باز نمک نشناس بود.حتی از تهمت و غیبت درموردم کوتاهی نکرد.!!!
بهورز یکی از خانه های اقماریمون خانم بود.بیوه بود  و زبون تندی مثه عقرب داشت.
و یه خانه های اقماری دیگه یه زنو شوهر بودن که خیلی زرنگ و تیز بودن.
از دسته کاراشون چی بگم؟
زیجشون مشکل داشت و جالبه تو این مدت کارشناسای عزیز مشکلشو نفهمیده بودن و تا بهورزا فهمیدن گفتم چیزی نگیا.مثه همکارت(لباس ابی) خود شیرینی نکنی ما را لو بدی...اول خواستم لوشون بدم.اما یاد لباس ابی افتادم.اونم زیج یکی از روستاهامونو چک کرده بود و دیده بود اشتباهه و گزارش داده بود و بهورزا که باش قهر کردنو کلی توپیدن بماند.شبکه بدون هیچ تشکری و بی محلی خیلی اروم و زیر سیبیلی ردش کرد انگار نه انگار...
کلا موقع امار دهی که بود اشکم در میومد چون امارشون نمی خوند یکی با مداد پر میکرد.یکی خالی میداد خودم بنویسم.!!!!!!!!!!
پدرمو در میاوردن منم که اوایل زیاد اشنا نبودم با کاردان مرد کارها را نصف کردیم.گرچه بنده خدا در نصفه کارای من هم سهیم بود .اون بیچاره منم به اضافه بهورزا رو کولش سوار بودم.البته من عمدی نبود.چون اویل کارم بود زیاد اشنا نبودم.
خیلی اذیتم کردن بهورزا و خیلی حرفا درباره بهورزای خانه های جاهی دیگه شهرستان به گوشم خورد که گفتم اینا پیش اونا بهترن!!!و برا همین میدونسم اوضاع اونا خرابه  در مقابل جابه جایی مقاومت میکردم.
خیلی زوره بهورز بشینه و تو بری چای بریزی.بخاری نفت کنی.بخاری روشن کنی.تزریقات انجام بدی.طی بکشی.گلا را اب بدی......
خیلی زوره با همه این کارها بازم ارزش تو که یه کاردانی کمتر از بهورز باشه.
خیلی زشته که کارشناسا به جای اینکه به کار بهورز ایراد بگیرن و بازخواستشون کنن مثله سگ به تو بتوپن.
خیلی سخته که یه بهورز طی چند ماه بشه کارشناس!!!!!!و تو بعد از چند سال با مدرک کاردانی پشت کنکور باشی و هیچ..
خیلی سخته ببینی برخی بهورزا در کنار کارشون مغازه داری میکنن توی همون خانه بهداشت و کسی کارشون نداره!!!!!!خیلی سخته ببینی بهورز به راحتی جیم میزنه و هیچ اتفاقی نمی افته ولی اگه کاردان باشی برای 5 دقیقه اف باید پاسخگو باشی!!
خیلی سخته  بخوای کار درست انجام بدی و ببینی شبکه تازه طرفدار اونایی که کارشون پره ایراده؟؟؟
خیلی سخته مشکله بهورزو به شبکه اعلان کنی و تازه شبکه لوت بده و بهورزو به جونت بندازه!!!!!!
خیلی سخته یه عالمه حرف از بهورزا تو دلت باشه و نمی تونی بگی چون جای نوشتن نیست....
در پایان میگم نمی خواسم بد بگم اما در کنار خوبها بدها را هم گفتم سه بهورز خوب و شش بهورز بد تحت نظر من بودند.
با تشکر از بهورزای خوب و با کمال تاسف برای بهورزای خاله زنک و از زیر کار در رو



طبقه بندی: خاطرات طرح کار،
[ سه شنبه 14 شهریور 1391 ] [ 12:41 ب.ظ ] [ یاس ]
دفتر خاطراتمو نگاه میکردم.بیشتر صفحاتشو پاره کرده بودم و چند برگه بیشتر براش باقی نمونده بود .این چند تا برگه را هم با چسب به جلد چسبونده بودم که کسی نبینه .
با خوندنشون گذشته برام تداعی شد.صفحه ای که وقتی بابا و مامان رفته بودند و دیدم که وقتی مینوشتم و گریه میکردم .هنوز برگه قطره های اشکمو نگه داشته بود.
نگه داشته بود که من بدونم چه سختی هایی کشیدم و چه روزایی را پشت سر گذاشتم.
از پیراهن ابی هم نوشته بودم.نوشته بودم که خدایا من نمی دونم اون واقعا بده؟همونجوره که دکی بدشو میگه یا نه؟ ولی قلبم میگه من بدون کمک اون نمی تونم ادامه بدم و قلبم درست میگفت.
از خدا خواسته بودم که اونو نگهش دار تا کمکم باشه و منم نگه دار چون راهی برای برگشت ندارم .و همین هم شد.خدا میدونست اون فرد یکی از بهترین ادمای زندگیه من میشه و بهترین راهنمای زندگی من .خدا می دونست که اون ادم صبور و خوبیه .خدا میدونست من بدون اون هیچی بلد نیستم .
خدا میدونست بدون اون من زیر این همه فشار کار له میشم.خدا میدونست بدون اون من زیر این همه فشار روحی له میشم .خدا می دونست و خدا یه فرشته دیگه به فرشته های زندگیم اضافه کرد اما من نمی دونستم..
من پا روی احساس قلبم گذاشتم و تا تونستم اذیتش کردم.من گول حرفای دکتر و خوردم .من گول جو سازیای الکی را خوردم و هنوز اون روزا را که یادم میاد ازش خجالت میکشم.
روز دوم یا سوم بود وقتی اومد دید من قفسه کتابا را مرتب کردمو شاکی شد که چرا عوض کردم و دوباره سر جاش بذار و منم با پررویی گفتم نمی خوام.و تا روز اخر هم همونجوری موند.
بعدم گفت .خوب شد شما هستید حداقل یه ذره اینجا را مرتب میکنید  و یه همچین حرفی بود ..ومن از کوره در رفتم و گفتم  مگه من اومدم برا نظافت و ....بدبخت سریع حرفشو پس گرفت:)
هنوز یادم نمی ره اون روزا که بم گفته بودند این داره زیرابت رو میزنه که تو را بیرون کنند و این همه فشار شبکه که تو را منتقل کنند کار اونه!و من قهر کردم و از اول صبح نه جواب سلامشو دادم و نه اتاق کاردان  رفتم و تو اتاق بهورزا رفتم .
یادم نیست چی شد که اون خودش اومد و گفت چرا نمیاین تو اتاق کاراتونو انجام بدین و من اون روم بالا اومدو هر چی از دهنم در اومد بش گفتم و گفتم اره تو می خوای منو بیرون کنی .من اضافیمو برو اون اتاقه تو ه....وای خدای من
قیافه اون روزشو هیچ وقت یادم نمیره..بیچاره چه قدر تو ذوقش زدم.

اون صبوری کرد و من ناصبوری..
صبر کرد و با بداخلاقیای من کنار اومد و من چه دیر فهمیدم که همه اینا زیر سر دکتر بوده و رفتم و ازش عذر خواهی کردم .گفت : من اگه چیزی هم می گفتم شما باور نمی کردید و من صبر کردم تا خودتون همه چیو بفهمید .
 من ازش ممنونم که صبر کرد و ازش معذرت می خوام که قضاوت اشتباه کردم.
دیر فهمیدم اما خوشحالم از اینکه بالاخره فهمیدم..و سعی کردم جبران کنم.گرچه من ادم بشو نبودم و باز هم گاهی تو کارا سرش داد میزدم و اذیتش میکردمو

. با اینکه دکتر ول کن نبود و تا تونست تا لحظه اخر زهرشو پاشید و تا تونست همه و از جمله منو اذیت کردو  ولی گفتن با دوستان مروت با دشمنان مدارا
و من مدارا کردم تا بیشتر از این ضربه نزنه گرچه دیگه چه کاری مونده بود که نکرد نمیدونم.

البته دکتر که تنها نبود ماما و بعد از رفتن ماما بهورزای عزیز حسابی از دلم در اوردن.از غیبتو تهمتو....چی بگم؟!
تا اخرین روز طرح کار شبکه دست از سرم برنداشت و هر روز یه برنامه جدید برام داشت و هر روز انتقالیم را برا یه جا میزد و اگر تدبیرای پیراهن ابی نبود من هزار بار جابه جا شده بودم.
اون غیر از یه همکار یه حامی و پشتیبان  برای من بود.اون جای خالی خانوادمو پر کرد.تبدیل به برادرم شد.و برادرم موند.

غیر از کمک در زمینه مشکلاتی که شبکه و همکاران محترم!!!پیش میاوردند .خیلی چیزها را ازش یاد گرفتم.من اول کار حتی یه نامه نوشتن معمولی هم بلد نبودم چون تو دانشگاه هیچ کدوم از این کارا را به صورت تئوری هم نداشتیم و در تمام طول این مدت از تجربه و اطلاعاتش استفاده کردم .می تونم به راحتی بگم من هیچی بلد نبودم و در اخر همه چیو یاد گرفتم چون اون بود.
راستش گاهی غرورم اجازه نمی داد که بگم بلد نیستم .پیشش مینشستم و نگاه به کاراش میکردم وکارو میدزدیدمو یاد میگرفتم.

برخی کا را هم که نمیشد دزدید میگفتم وقت ندارم شما انجام بده و بعد که می نوشت میرفتم میدیدم چیکار کرده تا منم یاد بگیرم.
غیر از کار- نصیحت ها و حرفای به جاش برام به یادگار موند و در زندگیم خیلی ازش استفاده کردم.
شاید به جرات بگم من در ورود به اونجا یه دختر بچه  بودم اما غیر از تجربه های خودم و سختی هایی که کشیدم .حرفای اون در بزرگ شدن من تاثیر داشت.

و هنگام خروج با یه کوله بار از تجربه و خاطره برگشتم.اون هفته بود که بعد از دو سال دوباره دیدمش .همون داداش مهربون اما ...وای  یه لحظه شوکه شدم.
برف پیری روی موها و صورتش نشسته بود.

اون قدر شوکه شدم که نتونسم بروز بدم و بش گفتم.
چه می دونم ناراحت شد یا نه.اما من هنوز یه عادت بدم مونده ...نمی تونم حرفامو تو دلم نگه دارم.باید بزنم.
با اینکه این پست تموم خاطرات نبود و تمومه بدیای من و خوبیای ایشون نبود اما این پست را تقدیم به داداش پیراهن ابیم میکنم

برای خودش و خانواده عزیزش  بهترین ارزوها را دارم



طبقه بندی: خاطرات طرح کار،
[ یکشنبه 21 اسفند 1390 ] [ 04:20 ب.ظ ] [ یاس ]
یادمه برا مهدکودک روستا اموزش شپش داشتم.رفتم و پای تخته عکسشو کشیدم و براشون توضیح دادم و بشون گفتم هر کی شپش بگیره کچل میشه.گفتم این حرفو بزنم بیشتر به نظافتشون اهمیت میدن.و من رفتم.
معلمشون بم زنگ زد و گفت پاشو بیا می خوام یه چیزی نشونت بدم.
رفتم و گفت وقتی رفتی بشون گفتم نقاشی بکشید .نگاه کن.هر چی ادم کشیدن -کچل بود !!!!!!!!


گفتم مو بکشید گفتند : خانم اینا شپش گرفتند و کچل شدند.گفت :موندم چی بشون بگم!!
من مات تر از معلم مهد بودم و به نقاشیها نگاه میکردم.برام خیلی جالب بود که حرفام این قدر عمیق و سریع روشون تاثیر گذاشته.
خاطره جالبی بود اما دیگه هیچ وقت به کسی نگفتم اگه شپش بگیری کچل میشی



طبقه بندی: خاطرات طرح کار،
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 12:13 ب.ظ ] [ یاس ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ


سلام.من کارشناس بهداشت خانواده ام.
خوشحال میشم منو از نظرات و راهنماییهاتون بی بهره نذارید
"بهداشت همه چیز نیست اما هر چیز بدون بهداشت هیچ است"

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :