خاطرات-بهداشت
 
نویسندگان
وقتی تو مدرسه به عنوان مربی بهداشت کار میکردم, اولین باری بود که فهمیدم یکی از دخترای کلاس دوم ما دچار بلوغ زودرس شده -اونروز برام خیلی عجیب بود که دلیلش چی میتونه باشه.متاسفانه غیر از عواملی که تو پست بعدی برای این  مطلب میذارم.دلایل خانوادگی خیلی اثر داره.

http://www.psyop.ir/wp-content/uploads/2012/10/iran-sat-chan.jpg
خانواده هایی که توجه ندارند و ماهواره دارند -یا خیلی راحت با بچه ماهواره نگاه میکنند و صحنه های مبتذل را با هم تماشا میکنند یا بچه را توی خونه تنها رها میکنند .که متاسفانه مشکل این دختر.اولی بود.خانوادش بی خیال بودند .با اینکه من باشون صحبت کردم که اوضاش بده و دچار تحریک کامله و تو مدرسه باعث ازار بچه ها میشه اما انگار با دیوار حرف میزدم.برای مشاوره فرستادمشون اما توجهی نمیکردند.

این دختر علاوه بر اینکه خودش تحت تاثیر صحنه های مبتذل بود و رفتاربد انجام میداد .دربارش برای بچه ها هم توضیح میداد.ما تنها کاری که تونستیم بکنیم کنترل کاملش بود که با بچه ها تنها نباشه که وقت چرتو پرت گفتن پیدا نکنه.
اونروز من یه مورد دانش اموز داشتم اما متاسفانه داره تعداد این بچه ها زیاد میشه.
وقتی دختر خاله 10 ساله من با تعجب میاد و از من میپرسه تو مدرسه در  موردحاملگی  حرف زدن من چی دارم بگم؟!!!!!!چه طور براش تشریح کنم؟!!!!!!!!!!جامعه ما به طرف بدی داره سوق پیدا میکنه.

تا دیروز من که یه دهه 60 هستم  تا هجده سالگی تو این وادی ها نبودیم.دنبال بازی و رویاهای کودکانه بودیم.تو فکر ان شرلی و جودی ابت بودیم.

http://www.salamat118.com/images/Article/2013/02/20/article57051.jpg


اما بچه های امروز ذهناشون تحریک شده.مقصر خانواده هان.بی توجهن.فکر میکنن  بچه ها بچن و تاثیری روشون نداره.در حالی که نمی دونن ذهنو فکر و جسم و اینده بچه ها را دارن خراب میکنن.
اعلام خطر میکنم به عنوان یه مسئول بهداشت:بابا و مامانا -بچه های خود را دریابید



طبقه بندی: خاطرات مدرسه،
[ سه شنبه 21 مرداد 1393 ] [ 04:49 ب.ظ ] [ یاس ]
صدای زنگ مبایلم بلند شد .حوصله برداشتن نداشتم.مامان گفت بردار شاید کسی کار مهمی داره..برداشتم.پشت خط سرپرست بهداشت اموزش و پرورش بود که با لحن عصبانی منو باز خواست میکرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!که چرا تو به این دانش اموز برگه برای دندونش دادی که بیاد پیش ما؟؟؟!!!....و کلی دادو بیداد راه انداخته و....
من که هنگ کرده بودم گذاشتم خوب بگه بعد گفتم ببخشید من پارسال مربی بهداشت بودم امسال که نیستم تازه مدرسه جابه جا شده.این خانم برگه پارسالی را نگه داشته و اومده.بزهکار بود و فراری ..حالا اومده با امضا و برگه من دنون بسازه؟؟!!!
طرف هاج و واج مونده بوده گفت واقعا؟گفتم بله.و ماجرا را در مورد این دانش اموز بد سرپرست تعریف کردم.تازه دوزاریش افتاد چه خبره و عذر خواهی کرد.
بعدا مامان گفت جریان چی بوده و براش گفتم گفت ای بابا دختر تو چرا امضای بی تاریخ کردی که بعده یه سال با امضای تو برن اونجا را به هم بریزن.گفتم نمیدونستم دیگه همچین اتفاقی پیش میاد.دستمو داغ گذاشتم امضای بی تاریخ نکنم.



طبقه بندی: خاطرات مدرسه،
[ دوشنبه 25 دی 1391 ] [ 10:53 ب.ظ ] [ یاس ]
امسال مدرسه نگرفتم.دلم واسه بچه ها تنگ میشه.
یه اتفاق غیر منتظره افتاد یادم نیست نوشتم یا نه !ولی می نویسم چون دلم پره...
مدیر مدرسه از روز اول که رفتیم همش پز میداد من مثه بقیه مدیرا نیسم و روز معلم هر سال به معلما سکه هدیه میدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
گذشت تا رسیدیم به روز معلم.معلم ها پول رو هم گذاشتیم و یه کادوی درست حسابی خریدیم.
ولی از هدیه مدیر خبری نشد.
انتظاری نبود . هدیه خوبه که واقعی و از صمیم قلب باشه و محبت طرف را می رسونه.
اون روز از طرف یکی از بچه ها یه قاب کوچک و ان یکاد گرفتم که خیلی دوسش داشتم و مثه طلا واسم ارزش داشت . و یه کارت تبریک که من عاشق کارت تبریکم.
مدیر عزیز حتی یه تبریک هم نگفت.
گذشت تا مدرسه تمام شد و از هدیه خبری نشد.
توی تیر ماه بم زنگ زد که بیا مدرسه.
رفتم و دیدم یک بسته مثه پاکت سکه بم داد و گفت ببخشید دیر شد و منم کلی تشکر کردم و ...

من ساده لوح نگهش داشتم گفتم وقتی جایی گیر کردم می فروشمش.
گذشت ..همین چند وقت پیش رفتم برا فروش.
وقتی مغازه دار قیمتشو گفت سرم سوت کشید ( چهار هزار تومن) با چنان ناباوری و تعجبی بلند گفتم چی؟؟ شوخی میکنی؟؟
مغازه دار فهمید حال خرابمو. و گفت خانم بده یه بار دیگه ببینم.گفت این یه تیکه طلا قیمتش همینه و کسی که بت داده خیلی گرون گرفته باشه شش هزار تومن بوده که اینقدرا پولش نیست!!!
تشکر کردم و از مغازه اومدم بیرون.
حالم بد جور گرفته بود. خیلی ناراحت شدم. از اینکه با زبون بازی سکه دادنشو به رخمون میکشید و بعد دو سه ماه این هدیش بود.
درسته که من تنها معلم نبودم و چهار هزار تومن برای دوازده معلم زیاد میشه اما...
اگه   روز معلم  با یه شاخه گل ازمون تقدیر کرده بود خیلی بهتر و سنگین تر از این بود که من اینجوری ضایع شم.
نمی دونم چه فکری کرده بود اخه؟!!!




طبقه بندی: خاطرات مدرسه،
[ شنبه 18 شهریور 1391 ] [ 10:48 ق.ظ ] [ یاس ]
چه قدر بدجنسن این مدیرا!
بش گفتم من امسال دیگه نمیام و فکر یه مربی جدید باشید
با کمال پررویی و وقاحت  برگشته میگه اتفاقا می خوام نیروهامو عوض کنم.شما ها به دردم نمی خورید و من مات نگاش کردم.

به ادمه به این ........چی باید گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تازه بدهکارم شدین...
دلم می خواد یه نامه براش بنویسم و دقه دلیمو خالی کنم.
شایدم زد به سرمو رودر رو گفتم!

بدبخت مربیهای بهداشت



طبقه بندی: خاطرات مدرسه،
[ پنجشنبه 1 تیر 1391 ] [ 09:36 ب.ظ ] [ یاس ]
کلی فکر کردم.امسال نمی خوام مربی بهداشت شم.
راستش به هر کی گفتم فقط گفت چرا؟؟؟؟
ولی یکی پیدا شد حرف دلو بدونه!گفت میدونم چرا؟!از شانس بدت گیر دوتا مدرسه افتادی که حسابی  زدن تو ذوقت .....


http://imandoostie.persiangig.com/image/ashegh%20raft/asheghraft2.jpg
راس میگفت...یه جورایی زده شدم.امسالو به خودم استراحت میدم تا سال دیگه خدا بزرگه..
هر چند دلم خیلی واسه مدرسه و بچه ها تنگ میشه

راهی که باید رفت...باید رفت...........





طبقه بندی: خاطرات مدرسه،
[ سه شنبه 9 خرداد 1391 ] [ 11:23 ق.ظ ] [ یاس ]
متاسفانه این روزای بعد از عیدو اصلا نتونستم بیام و خاطراتو کامل بنویسم.اتفاقات زیادی دست به دست هم داده تا نتونم.و عذر می خوام از دوستانی که مثه همیشه با نظراشون منو شرمنده کردند و من فقط به خوندن سریع و  تایید شون رسیدم و نتوستم سری بشون بزنم.معذرت
و اما به طور خلاصه سعی می کنم تا حداقل مهم ترین اتفاقاتی را که افتاده بنویسم.بعد از عید اوضاع اروم گذشت. و الان کارم تو مدرسه تموم شده و این اولین سال کار کردنم به عنوان مربی بهداشت با وجود سختیش و پر از دغدغه و اضطراب خوب بود و سپری شد.
دیگه سال جدید نم خوام مربی باشم یعنی فعلا به خاطر یه سری مشکلات..شاید در اینده دوباره سر کارم رفتم.
مهم ترین اتفاق این بود که تو اخرین روز کاریم که داشتم گزارش پدیکولوزو اماده میکردم و از معلم ها خواسته بودم حداقل ماه اخر اونا این کارو انجام بدن.یکی از معلم ها با نگرانی من پیش یکی از بچه ها برد و بعد از معاینه -شپشو تایید کردم.
راستش همیشه تو عکس ها دیده بودم و برام خیلی جالب بود.
با نگرانی بش گفتم فعلا چیزی نگو تا بقیه را هم چک کنم و همه مدرسه را چک کردم و به نه نفره دیگه هم مشکوک شدم.
نوعش فرق داشت.ولی با همون صفات شپش بود.
متاسفانه بعد از هزار بار تماس با مرکز بهداشت تحت پوششمون و بعد هم دادو بیداد بالاخره یکی پاسخگو شد و بعد هم با پررویی تمام در جوابم گفت.فقط همون یه نفر و که مطمئنی بفرس اونا را نمی خواد مدرسه که تموم شد چی کار داری؟!!!!!!!!!
و من با عصبانیت زیاد گفتم یعنی چی؟ربطی نداره باید درمان شن..
خلاصه  گفتم کار خودمه فردا با وجود این که روز کاریم نبود رفتم  و به مدیر گفتم و یکی بچه ها را به مادرشان گفتم و متاسفانه برخورد خانواده ها خوب نبود و همه ادعای تمیزی داشتن و با این که کلی باشون حرف زدیم و با اینکه شپشون تایید شد هنوز بدهکار بودم.!!!!!!!
حتی چند تا  از بچه ها که می دونستیم  خاونداشون پدرمونو در میارن اگه بفهمن خودم بردمشون و ....
خودم بردم و چی دیدم!!!!!
مسئول مبارزه با بیماری ها اومده با بی میلی یه ذره موها را این طرف و اون طرف کرده میگه مشکلی ندارن!!!واسه چی الکی می فرستیدشون!!؟؟؟؟؟؟؟ما وقت نداریم؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
منم گفتم الکی ؟؟؟اینا همشون مورد داشتن.گفت بالاخره!!
و جالب اینکه تو برگه ارجاع نوشته بود مورد ندارن و اما شامپوی پرمترین را نوشته ود که استفاده کنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دارم براشون..من که ول کنشون نیستم...
خلاصه از اون ور هم  پزشک محترم مرکز که همش ول معطله یه دانش اموزه منو سه روز دووند که وقت ندارم!!!!!!!!!!!!و اخرشم زنگ زدن شاکی که چرا می فرسیش؟؟؟؟؟و دعوا منم فایده نداشت!!!!!
از اون ور اداره هم برا ما کلاس گذاشته و گزارش با پااورپوینتو و عکسو....تمام زحمتی که با word کشیده بودم و یه شب تا صبح نشسته بودم  به باد رفتو وگفت اینا چیه ؟!!!!!!!!
بی خیال....این قدر دلم پره که.....
دو ماهه حقوقمون هم ندادن..عیدی پیش کش!!!!!!!!!!
نا مردا مربی بهداشتو جزو ادم حساب نمی کنن و حتی اردو هم که بشون سپرده بودم اگه بود منو ببرید ..قالم گذاشتن!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تبعیض نژادی تا کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



طبقه بندی: خاطرات مدرسه،
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ] [ 10:14 ب.ظ ] [ یاس ]
یادم ررفته بود تو پستای قبلی بگم که امسال یه هدیه جالب گرفتم .

یه جعبه پر از مغزی اتود که یکی از دانش اموزای مسیحیم برام اورده بود.خیلی ذوق کردم.یکی از به یاد موندنی ترین هدیه ها بود



طبقه بندی: خاطرات مدرسه،
[ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 ] [ 08:54 ق.ظ ] [ یاس ]
روز معلم را به خودم و تمام معلمای عزیز تبریک میگم



خوب امروز از ذوقم ساعت پنج صبح پا شدم.و ساعت هفت هم با کاسه اش  به دیدن سه تا از دوستام رفتم و  شوکه شون کردم.گفتم شما که یادتون نبود امروز به من تبریک بگید و هدیه بگیرید من به جاش براتون اوردم
تا حالا که خبری از تبریک نیست.حتی مدیران محترم هم یه تبریک خشکو خالی بم نگفتن ....خدا بعد از عمری معلم شدیم و حالا هیچکی تحویلمون نمی گیره




در مکتب تو همیشه شاگردم من
دور از رخ تو همیشه پر دردم من
در فصل بهار و روز استاد ببین
بی نور معلم  این چنین زردم من




طبقه بندی: خاطرات مدرسه،
[ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 ] [ 08:51 ق.ظ ] [ یاس ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

درباره وبلاگ


سلام.من کارشناس بهداشت خانواده ام.
خوشحال میشم منو از نظرات و راهنماییهاتون بی بهره نذارید
"بهداشت همه چیز نیست اما هر چیز بدون بهداشت هیچ است"

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :