تبلیغات
خاطرات-بهداشت

خاطرات-بهداشت
 
نویسندگان
دفتر خاطراتمو نگاه میکردم.بیشتر صفحاتشو پاره کرده بودم و چند برگه بیشتر براش باقی نمونده بود .این چند تا برگه را هم با چسب به جلد چسبونده بودم که کسی نبینه .
با خوندنشون گذشته برام تداعی شد.صفحه ای که وقتی بابا و مامان رفته بودند و دیدم که وقتی مینوشتم و گریه میکردم .هنوز برگه قطره های اشکمو نگه داشته بود.
نگه داشته بود که من بدونم چه سختی هایی کشیدم و چه روزایی را پشت سر گذاشتم.
از پیراهن ابی هم نوشته بودم.نوشته بودم که خدایا من نمی دونم اون واقعا بده؟همونجوره که دکی بدشو میگه یا نه؟ ولی قلبم میگه من بدون کمک اون نمی تونم ادامه بدم و قلبم درست میگفت.
از خدا خواسته بودم که اونو نگهش دار تا کمکم باشه و منم نگه دار چون راهی برای برگشت ندارم .و همین هم شد.خدا میدونست اون فرد یکی از بهترین ادمای زندگیه من میشه و بهترین راهنمای زندگی من .خدا می دونست که اون ادم صبور و خوبیه .خدا میدونست من بدون اون هیچی بلد نیستم .
خدا میدونست بدون اون من زیر این همه فشار کار له میشم.خدا میدونست بدون اون من زیر این همه فشار روحی له میشم .خدا می دونست و خدا یه فرشته دیگه به فرشته های زندگیم اضافه کرد اما من نمی دونستم..
من پا روی احساس قلبم گذاشتم و تا تونستم اذیتش کردم.من گول حرفای دکتر و خوردم .من گول جو سازیای الکی را خوردم و هنوز اون روزا را که یادم میاد ازش خجالت میکشم.
روز دوم یا سوم بود وقتی اومد دید من قفسه کتابا را مرتب کردمو شاکی شد که چرا عوض کردم و دوباره سر جاش بذار و منم با پررویی گفتم نمی خوام.و تا روز اخر هم همونجوری موند.
بعدم گفت .خوب شد شما هستید حداقل یه ذره اینجا را مرتب میکنید  و یه همچین حرفی بود ..ومن از کوره در رفتم و گفتم  مگه من اومدم برا نظافت و ....بدبخت سریع حرفشو پس گرفت:)
هنوز یادم نمی ره اون روزا که بم گفته بودند این داره زیرابت رو میزنه که تو را بیرون کنند و این همه فشار شبکه که تو را منتقل کنند کار اونه!و من قهر کردم و از اول صبح نه جواب سلامشو دادم و نه اتاق کاردان  رفتم و تو اتاق بهورزا رفتم .
یادم نیست چی شد که اون خودش اومد و گفت چرا نمیاین تو اتاق کاراتونو انجام بدین و من اون روم بالا اومدو هر چی از دهنم در اومد بش گفتم و گفتم اره تو می خوای منو بیرون کنی .من اضافیمو برو اون اتاقه تو ه....وای خدای من
قیافه اون روزشو هیچ وقت یادم نمیره..بیچاره چه قدر تو ذوقش زدم.

اون صبوری کرد و من ناصبوری..
صبر کرد و با بداخلاقیای من کنار اومد و من چه دیر فهمیدم که همه اینا زیر سر دکتر بوده و رفتم و ازش عذر خواهی کردم .گفت : من اگه چیزی هم می گفتم شما باور نمی کردید و من صبر کردم تا خودتون همه چیو بفهمید .
 من ازش ممنونم که صبر کرد و ازش معذرت می خوام که قضاوت اشتباه کردم.
دیر فهمیدم اما خوشحالم از اینکه بالاخره فهمیدم..و سعی کردم جبران کنم.گرچه من ادم بشو نبودم و باز هم گاهی تو کارا سرش داد میزدم و اذیتش میکردمو

. با اینکه دکتر ول کن نبود و تا تونست تا لحظه اخر زهرشو پاشید و تا تونست همه و از جمله منو اذیت کردو  ولی گفتن با دوستان مروت با دشمنان مدارا
و من مدارا کردم تا بیشتر از این ضربه نزنه گرچه دیگه چه کاری مونده بود که نکرد نمیدونم.

البته دکتر که تنها نبود ماما و بعد از رفتن ماما بهورزای عزیز حسابی از دلم در اوردن.از غیبتو تهمتو....چی بگم؟!
تا اخرین روز طرح کار شبکه دست از سرم برنداشت و هر روز یه برنامه جدید برام داشت و هر روز انتقالیم را برا یه جا میزد و اگر تدبیرای پیراهن ابی نبود من هزار بار جابه جا شده بودم.
اون غیر از یه همکار یه حامی و پشتیبان  برای من بود.اون جای خالی خانوادمو پر کرد.تبدیل به برادرم شد.و برادرم موند.

غیر از کمک در زمینه مشکلاتی که شبکه و همکاران محترم!!!پیش میاوردند .خیلی چیزها را ازش یاد گرفتم.من اول کار حتی یه نامه نوشتن معمولی هم بلد نبودم چون تو دانشگاه هیچ کدوم از این کارا را به صورت تئوری هم نداشتیم و در تمام طول این مدت از تجربه و اطلاعاتش استفاده کردم .می تونم به راحتی بگم من هیچی بلد نبودم و در اخر همه چیو یاد گرفتم چون اون بود.
راستش گاهی غرورم اجازه نمی داد که بگم بلد نیستم .پیشش مینشستم و نگاه به کاراش میکردم وکارو میدزدیدمو یاد میگرفتم.

برخی کا را هم که نمیشد دزدید میگفتم وقت ندارم شما انجام بده و بعد که می نوشت میرفتم میدیدم چیکار کرده تا منم یاد بگیرم.
غیر از کار- نصیحت ها و حرفای به جاش برام به یادگار موند و در زندگیم خیلی ازش استفاده کردم.
شاید به جرات بگم من در ورود به اونجا یه دختر بچه  بودم اما غیر از تجربه های خودم و سختی هایی که کشیدم .حرفای اون در بزرگ شدن من تاثیر داشت.

و هنگام خروج با یه کوله بار از تجربه و خاطره برگشتم.اون هفته بود که بعد از دو سال دوباره دیدمش .همون داداش مهربون اما ...وای  یه لحظه شوکه شدم.
برف پیری روی موها و صورتش نشسته بود.

اون قدر شوکه شدم که نتونسم بروز بدم و بش گفتم.
چه می دونم ناراحت شد یا نه.اما من هنوز یه عادت بدم مونده ...نمی تونم حرفامو تو دلم نگه دارم.باید بزنم.
با اینکه این پست تموم خاطرات نبود و تمومه بدیای من و خوبیای ایشون نبود اما این پست را تقدیم به داداش پیراهن ابیم میکنم

برای خودش و خانواده عزیزش  بهترین ارزوها را دارم



طبقه بندی: خاطرات طرح کار،
[ یکشنبه 21 اسفند 1390 ] [ 04:20 ب.ظ ] [ یاس ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


سلام.من کارشناس بهداشت خانواده ام.
خوشحال میشم منو از نظرات و راهنماییهاتون بی بهره نذارید
"بهداشت همه چیز نیست اما هر چیز بدون بهداشت هیچ است"

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :