تبلیغات
خاطرات-بهداشت

خاطرات-بهداشت
 
نویسندگان
روز اول مهر به همراه برادرم به محله قدیمیمون رفتم.چه قدر خراب شده بود و خیابون درست کرده بودن.پرسون پرسون ادرس مدرسه را گیر اوردم.دل تو دلم نبود.شب قبل اولین کارت هزار افرینو که بم داده بودن در اوردمو نگاش کردم.یادم نمیره بعد از اون دو هفته که به خاطر  بیماری اوریون -مدرسه نرفتم تا اومدم خانم کلاس اول -پور اقا کوچک-این کارتو داد و گفت تو مریض بودی وگرنه پای صف تشویقت میکردن وایسا جلوی کلاس -بچه ها تشویقش کنید.چه قدر کیف داشت کارتای هزار افرین-کارنامه کلاس اول را پیدا کردم. 20 قبول خرداد ماهیاد کارنامه های قدیمی هم به خیر-این دو تا را گذاشتم تو کیفم که اگه گفتن با چه مدرکی میگی تو شاگرد ما بودی نشون بدم که اخرشم احتیاج نشد..در مدرسه رسیدم.خدای من -من بعد از 22 سال دوباره اومدم اینجا-دل تو دلم نبود.شبش خوابم نمیبرد از ذوق-از اینکه بام چه طور برخورد میکنن.به خودم گفتن اگه تحویلت گرفتن ناراحت نشو مهم یاداوری خاطراته.
مامانا دم در ایستاده بودن-من گفتم من مامان نیستم بذارید برم.بچه ها ذوق کردن که معلم جدید اومده.وارد حیاط شدم.چرا این حیاط اینقد کوچیکه؟چرا این ساختمان 5 طبقه بود حالا دو طبقس؟چرا کلاسا اینقد کوچیکه؟من بزرگ شده بودم و همه چیز برام کوچیک بود.اونروزا لباس همه ما دخترا مانتوی طوسی و مقنعه سفید بود اما حالا بچه ها گل منگلی بودن


http://persianpet.org/forum/images/imported/2011/10/3021.jpg


رفتم مدیرو پیدا کردم.و گفتم خانم من شاگرد قدیمی اینجام -اینقد سرش شلوغ بود که نگو اما گفت خوش امدید.رفتم دفتر.اما جای دفترو عوض کرده بودن.رفتم کنار کلاسم.از پنجره به نیمکت یکی مونده به اخر نگاه کردم.وای چه قدر کوچیک!اما تو خاطرات من همه اینا بزرگن!یادمه پناهگای جنگی که تو حیاط مدرسه بود ازش میترسیدیم و میگفتن غول داره اما یه روز رفتمو دیدم پره نیمکت شکستسو خرت و پرت.تهش تاریک بود .ترسیدم زود بیرون اومدم.یادمه اول مهر همه رفته بودن سر کلاسو من دیر رسیدم.کلی کوچه پس کوچه را تنها میرفتم تا به مدرسه برسم-روبروی مدرسه یه مغازه بود که کارتای زهره و زهرا را ازش میگرفتیم.بچه های قدیم یادشونه.با یکی از معلمای قدیمی حرف زدم -گفت من ده ساله اینجام .ده تا مدیر عوض ده و خانم معلمتم نمیشناسم.نبودن اما خاطرشون بود-دلم میخاست پشت بلندگو حرف بزنم.
و بگم بچه ها من شاگرد قدیمی این مدرسه هستم.اینجا را دوست دارم چون معلم و مدیر دوست داشتنی داشتم.یه دوست به اسم فاطمه صالحی داشتم که 22 ساله ندیدمش و امیدوارم خوشحال و شاد باشه.ما سال بعد از اون محله رفتیمو نشد اونجا درس بخونم اما همیشه دلم می خواست یه بار دیگه برم.دلم برای مهر های رنگی که تو دفتر مشقمون میزدن تنگیده.دلم برای بازی های راه مدرسه تنگیده.دلم برای عطر و بوی قدیم تنگیده.روز خیلی خوبی بود.

این پست تقدیم به مدیر عزیزم خانم بتول تخشید و معلم مهربانم پور اقا کوچک-
تقدیم به بچه های دبستان فخر2 اصفهان



طبقه بندی: خاطرات کودکیم،
[ یکشنبه 6 مهر 1393 ] [ 08:41 ب.ظ ] [ یاس ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


سلام.من کارشناس بهداشت خانواده ام.
خوشحال میشم منو از نظرات و راهنماییهاتون بی بهره نذارید
"بهداشت همه چیز نیست اما هر چیز بدون بهداشت هیچ است"

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :