تبلیغات
خاطرات-بهداشت

خاطرات-بهداشت
 
نویسندگان
یه شب به دعوت یکی از بچه ها رفتم خابگاه.
مامان میگفت نرو تو نمیتونی تو یه اتاق  دووم بیاری.نصفه شب در میری گفتم نه من باید برم.
بالاخره رفتم.با دوستم وارد محوطه شدیم.سرما و یخ کردگی خابگاه منو گرفت. رفتیم بالا طبقه سوم.این همه پله بدون اسانسور!
سوییت سوییت بود.و تو هر سوییت سه تا اتاق و یه پذیرایی و حمامو دستشویی و اشپزخونه مشترک.
درب اتاقو که باز کرد شوکه شدم.وای چه قدر ریختو پاش بود!!!تو دلم گفتم اینا که دخترن پس پسرا چه جوریه؟!!!!
ساعت یازده ظهر بود و دو تا که بودن تازه داشتن صبحونه میخوردن!!!سلام کردم و گفتن به دوستم چرا زودتر نگفتی ما اینجا را جمع کنیم.گفتم اشکال نداره راحت باشید.
نشستم رو تخت.یه اتاق کوچیک با سه تا تخت دو طبقه. لباسامو که عوض کردم .با دوستم نشستیم رو تختش و حرفیدیم. "ن " پا شد و ماکارونی برا ظهر درست کرد و تعارف کمک زدیم اما خوب نوبتی بود پخت و پز و نخواست.
جز منو دوستم کسی نبود .تا یک که موقع ناهار همه دور هم جمع شدیمو جاتون خالی ماکارونی با یه عالمه ترشی کلم چه حالی داد.
بعدشم کمکشون جمع کردیم و هر کی رفت سی خودش.دوستمم رفت حموم و من تنها دراز کشیدمو سرمو زیر پتو کردم.دلم گرفته بود به عقشم اس دادم .
گفت حالا درکم میکنی.میبینی زندگی تو خابگاه رو.یه کم حرفیدیم یه کم آروم شدم و خوابم برد.تا چهار خوابییدم.با صدای بچه ها بیدار شدم.
دوستم گفت پاشو با هم بریم گلزار شهدا.از خدا خواسته اماده شدم.اما اول رفتیم نمازخونه  خابگاه .چه قدر چسبید .حال خوبی داشت.
بعد رفتیم گلزار خیلی چسبید .حال و روحیم باز شد و ساعت هشت دوباره برگشتیم به خابگاه .بچه ها شام خورده بودنو ما دو تا هم جاتون خالی جوجه را گرم کردیمو خوردیم.رفتیم تو اتاق همه سرشون تو درس بود.اعصابم خرد شد .به دوستم گفتم بیا برات فال پاسور بگیرم. کم کم بقیه هم درسو ول کردنو اومدن فال براشون بگیرم.خلاصه بچه های مردمو از راه به در کردم.کلی سر فال خندیدیدیمو بعد هم حکم بازی کردیمو چه قد حال داد به من و بیشتر به اونا.تا دوازدهو نیم شب.
نمی خواستن بخابن.گفتم پاشید بستونه.همه رفتن تو تختاشون.گفتم حسن ختام فال روزانتونم بگیرم.و بعد یه فال حافظ.
کلی بشون حال دادما.
بعد خوابیدیم و فردا خدافظی کردم.
یه شب سردو با بازی به یه شب گرم تبدیل کردیم.بچه ها پیغام داده بودن که طی این چند ماه این قدر بمون خوش نگذشته بود و تو رو خدا بگو بازم بیاد.فالاشم حرف نداشت .خوشحالم از اینکه تونستم حالو هواشونو عوض کنم و اینکه خودم یه تجربه جدید داشتم



طبقه بندی: دانشگاه،
[ چهارشنبه 18 دی 1392 ] [ 11:14 ق.ظ ] [ یاس ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


سلام.من کارشناس بهداشت خانواده ام.
خوشحال میشم منو از نظرات و راهنماییهاتون بی بهره نذارید
"بهداشت همه چیز نیست اما هر چیز بدون بهداشت هیچ است"

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :